یه چیزایی الان نیستم ولی شدیدا حس میکنم قبلا اون شکلی بودم. مثل متوهم و بامزه بودن. ولی نیستم
حالا چرا یادم اومد متوهم بودن؟
یه شب رفته بودم خوابگاه مبینا اینا. و بچه های اتاقشون همه طراحی صنعتی مثل خودش. و کلا این بچه ها آخرت توهم ان. مثلا یکیشون شلوارش دراز بود. بعد میکشیدش زیر پاش باش اسکی میرفت رو سرامیکا. بعد بحث این شد که این شلوار هی داره منبسط میشه و نتیجه گرفتن یه روزی میاد که این شلواره دنیا رو فرا میگیره. و یا توهمات دیگه راجب جن که قابل گفتن نیس.
فرداش تحویل پروژه شون بود، منم باشون رفتم یونی. بچه هاشون تک و توک اومده بودن ولی جوشون خیلی خوب بود اونطور که مبینا میگفت همه اون شکلی بودن. فکر کن! همه دیوونه!
البته به قول مبینا این بچه ها همه رشته ی ریاضی خوندن و کنکور هنر دادن. یعنی همه چیزی که داشتنو ول کردن و رفتن دنبال چیزی که بهش علاقه دارن و واسه همین همه یه حس مشترکی دارن و همه این شکلی دیوونه ان. بعد دو روز گشتن با مبینا منم یادم اومد عههه منم یه زمان چقد چرت و پرت میگفتم و چقد دوست داشتم بزرگ شم. حالا بزرگ شدم ولی حرفی برای گفتن ندارم!
خوابگاه مبینا خیلی خوب بود ولی باعث شد یه چیزیو متوجه بشم و اون اینه که مبینا راحت نبود. شاید میخواست به من خوش بگذره... نمیدونم. خودش که میگفت سیستمش اینجوریه. و یه چیز دیگه که متوجه شدم هم این بود که دوستی واقعی تو دنیای واقعیه ... نه مجازی. پس بهتره کمتر چت کنیم. شاید.
فرداش نگار اومد خونه مادر و باهم اومدیم اراک. دیشب حقایقی رو از بچه های دانشگاهشون گفت که پشمام ریخت. امروزم کلا به این نتیجه رسوندم که گند این جامعه دانشجویی رو فرا گرفته. چند ساعت پیش هم رفت.
پی نوشت: شاهین مونگ یه هشتگ داره #مضحک_ترین_خودت_باش که بسیار دوستش دارم (مرتبط با بندای اول پست)
برچسب:
نویسنده: یاسین پاکدل